پایان
همه لیواناشونو خالی کرده بودند. استادم گفت به بچش قول داده ببرش شهر بازی .یکی دیگه گفت فردا یه قرار مهم داره یکی هم که حسابی شاکی بود گفت فایده اینهمه غر زدنهای تو چیه؟ مجبور نیستی اینجا باشی . یه دختر ریزنقش و سبزه که تا حالا ده تا کلمه هم باهاش حرف نزده بودم و به قول خودش ده دوازده سال از این کلاس به اون کلاس از این استاد به اون استاد رفته بود گفت باور کن هیچ کس اندازه من نمی فهمدت اما چکار می شه کرد. دیدی توی کارتونا یکی همینطور بی کله دنبال یه چیزی که خیلی دوست داره بگیردش می دوه اونوقت به یه پرتگاه می رسه اما تا وقتی متوجه نشده زیر پاش خالی شده همینطور معلق تو هوا می مونه .ما هم یه جورایی همینطوراییم ، حالا که تا اینجاشو اومدیم تنها کاری که می شه کرد اینکه چشماتو ببندی و پایینو نگاه نکنی .
Directed by yojiro takita ____________________ Departures
محصول کشور ژاپن 2009
مدتی بود می خواستم این فیلمو ببینم اما از اونجایی که می دونستم از اون تیپ فیلمهاییه که باید براش وقت گذاشت مدتی گوشه میزم خاک خورد . بالاخره دیدمش . خروجی فیلمیه در مورد آماده شدن برای یک سفر اجباری و بی نظیر به نام مرگ. البته یه فرقی که با این جور فیلمها داره اینه که داستانی سوزناک ، مبهم و یا خوشبینانه درباره مرگ نیست بلکه به مرگ بعنوان خود مرگ نگاه می کنه.بدون طول و تفسیر ، نظریه های فلسفی پیچیده یا خرافات مذهبی. فیلم درباره برداشتهای و برخوردهای متفاوت آدمهای عامی در مقابل مرگ عزیزانشان است که برای مخاطبان آشنا و ملموس بنظر می رسد. فیلمی خوش ساخت و قابل قبول که نامزد جایزه اسکار بخش خارجی شده بود و جوایز دیگری هم دریافت کرده .
داستان مرد جوانی که سرنوشت او را در مقابل پدیده مرگ و ترس از آن قرار می دهد و در کشمکشهای درونیش به بینشی متفاوت از آن می رسد / شناخت بیشتر از خود و زندگیش /بجز پایان آن که بنظرم احساساتی و رقیق از آب در آمده اما موضوع آداب و رسوم تدفین ژاپنی و نگاه واقعگرایانه ماموران کفن و دفن به این پدیده بخاطر تماس دائمیشون با مرگ و مردگان فیلم را نوآورانه و جالب توجه کرده است.
directed by sue brooks __________________Japanese story
محصول کشور استرالیا 2003
داستان ژاپنی از آن دسته فیلمهای عاشقانه ایه که با فیلمهای معمول هالیوودی (یه دختر عروسکی ، یه پسر مکش مرگ مو و یه ماجرای لوس) کاملا متفاوته .فیلمی است درباره تفاوتها و عشق ، بدون کشمکشهای خسته کننده و ابلهانه رایج برای رسیدن به تفاهم . یه داستان عاشقانه اصیل / کوتاه و سریع با پایانی غم انگیز/
داستان زوجی با خلق و خو و فرهنگ متفاوت که در یک برهه زمانی و مکانی خاص در حالی که روزهای نا امیدانه و پر استرسی را می گذرانند با هم آشنا می شوند . اتفاقات فیلم در بستری مهیا و منطقی جوری پیش می رود که وقتی شُک به مخاطبش وارد می کند آن را می پذیرد و با شخصیت فیلم همراه می شود. فیلنامه یک اثر کلاسیک و جذابه، با شخصیت پردازی محکم و جون دار که فیلم و از یه داستان پیش پا افتاده و مبتذل به اثری ممتاز تبدیل کرده . جوایز بین المللی زیادی گرفته که گفتنش از حوصله من خارجه.

directed by Tomas Alfreds Let the Right One In
محصول کشور سوئد 2008
به فارسی اینطور ترجمه شده / بگذار آدم درست وارد شود/ توی انبوه فیلمهای خون آشامی این یکی راستی راستی بهترینه .فکر نمی کردم بعد از دیدن خون آشامهایی در مدلها و شکلهای مختلف فیلمی با این مضمون بتونه اینقدر جذاب و گیرا باشه. اما سینماست دیگه یه داستانو می شه با هزاران زبان بیان کرد. فیلم چنان با استقبال بالایی روبرو شده که کارگردان آمریکایی مت ریوز قراره سال 2010 اونو دوباره سازی کنه . اما از اونجایی که هالیوودیها ید طولایی برای گند زدن به آثار درخشان سینمایی/ مثل بی خوابی یا حلقه/ دارن پیشنهاد می کنم نسخه سوئدی اونو ببینید .چون احتمالا بجای شخصیت الی که دختری نحیف و رنگ پریده با چهره ای معصوم و سرده یه دختر لوس موطلایی که تازه از باشگاه بادی بیلدینگ در اومده بازی می کنه که هنوز عادت آبنبات میک زدن و آدامس باد کردن و ترک نکرده و فیلمی پر از جیغ و سر و صدا و بدو بدو مثل اکثر فیلمهای آمریکایی خواهد شد.این فیلمم کلی جایزه معتبر گرفته و نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی 2008 بوده.
جالبه که هر سه این فیلمها از روی کتابهای موفق و پر فروشی با همین نامها ساخته شده اند.
فضاهای مینیمالیستی رو دوست دارم .نه به این خاطر که مد روزه یا نشانه روشن فکریه .فقط بخاطر چیزی که مینیمالیست از دل اون بیرون اومده. سادگی ، سادگی و سادگی ... سادگی با شکوه و عظیمی که روزمرگی ها باعث می شه اونو نبینیم .البته بیشتر منظورم مینیمالیسم در عکاسیه .زیبایی که اونقدر کامل و بی واسطه است که لازم نیست توضیحش داد و یا با بزک و دزک قالبش کرد.لازم نیست فیلسوف یا کارشناس باشی تا سهمی از اون ببری کافیه فقط قدرت بینایی داشته باشی و میلی برای دیدن اونوقت میلیونها سوژه که هر کدام شخصیت و داستانی برای خودشان دارند اطرافت پیدا می شن.نه اینکه اونها گم شده باشند درست مثل زمانی که عینکت روی چشمت باشه و همه جا رو دنبالش زیر و رو کنی و تمام مدت نمی دونی که این تو هستی اونو گم کردی نه اینکه اونه که گم شده.
تک درخت تنها در یک چشم انداز دورکه اونقدر محو و خاکستریه که شبیه خواب می مونه ، برگ خشکی روی نیمکت چوبی، درست قبل از باد پاییزی، لامپ محصور شده در تاریکی مطلق و بی نهایتی که تنها توان روشن کردن خودشو داره ، گیرههای لباسی روی بند رخت با فاصله هایی مرموز از همدیگه که انگار با زبان رمز اشاره به ناگفته ها دارن ، انعکاس رنگی مبهم درچاله آب که به هر چیزی ممکنه تعلق داشته باشه ...موضوعات مورد علاقه عکاسان مینیمال کم و بیش نزدیک بهم هستن. المانها شامل چیزهای خیلی جزئی هستند که با نگاه عکاسانه بزرگنمایی شدند .بیشتر اونهایی رو دوست دارم که تک رنگ هستند با فرمی یگانه و مبهم که انگار در کنتراست شدید تصویر در بی مکانی و بی زمانی شناورند .تنها صدایی که از آنها شنیده می شه سکوته . منظره هایی یخ زده و ساکن ،بدون قبل یا بعدی و البته ماندگار. روشهای آشنا و مثل خود مینیمالیسم ساده برای گرفتن عکسها وجود داره که اکثرا در تعداد زیاد با دوربینهای دیجیتال گرفته شده اند.
بزرگنمایی یا اغراق از شی یا جسمی کوچک/مثل قسمتی از یک حشره ، کوچکنمایی چشم اندازی عظیم /پیکره کوچک انسانی در بینهایت ، محو کردن یا بیرنگ کردن بمنظور از بین بردن جزئیات و یکدستی فرم /راه پله ای پیچ در پیچ که با حذف جزئیات شبیه شکلی آبسترک شده، کنتراست خیلی بالا ویا نور محدود و مستقیمی که از یک دریچه کوچک یا لامپی کم نور تابیده شده/اشیاء نا مفهوم یا اندک در یک اتاق تاریک...
فکر می کنم جذابیت مینیمالیسم برای اونه که بدنبال دادن پیغامی نیست فقط انتقال یه احساسه برای قدر دانی از قدرت تجسمی بشر . چیزی دیگه ای که باعث می شه عکسهایی مینیمالیسمی برام جذاب باشه اسمهاییه که عکاسها روی آنها می ذارن . گاه شاعرانه گاهی هم بشدت واقعگرایانه.گاهی شبیه یه داستان کوتاه یا یک بیت شعرند و گاهی هم فقط به یه اسم ختم می شن اما همیشه ذهن کنجکاو و نا آروم ما رو به جستجو وا می دارن، برای بیشتر دانستن یا بیشتر خواستن .گاهی پیش می یاد که یکی از اون عکسها و یا اسم اونها توی ذهنم باقی می مونن و بدون اینکه سنگینی کنن سالها آنها را در ذهنم حمل می کنم . بعضی وقتها وقایعی منو یاد یکی از اونها می ندازه انگار که اون عکس تعبیر شده باشه یا لحظاتی هستند که احساس می کنم تازه معنی واقعی اونو فهمیدم و یا هنوز هیچی از اونا نمی دونم .در هر صورت من از طرفدارهای هنر عکاسی مینیمال هستم چونکه آنها ساده ، ساده و ساده... هستند .
هفت در هفت چهل و نه

دوستی همچون مرگ

لیوان صبحگاه

؟؟؟
ما بچه ها از همه خوشتر بودیم اما اغلبمون یه آرزوی بزرگ تو ی انبوه آرزوهامون داشتیم اونم این بود برای یه بارهم که شده برف ببینیم .برف رو فقط توی فیلمها و کتابها دیده بودیم. می دونستیم سرده وسفیده اما توی گرمای اونجا تاب نمی یاره . بچه هایی هم بودند که تو سفراشون برف دیده بودند و با آب و تاب تعریف می کردند اما من جز اون بچه های خوش شانس نبودم .تا بلاخره یه بار بی خبرکی سر و کله یکی از آرزوهامون پیدا شد. یه روز که ظهرانه بودم و داشتم برای مدرسه آماده می شدم یهو دیدم توی پنجره هزاران ، نه ،میلیونها پروانه سفید از آسمون دارن به زمین می یان لحظه شگفت انگیزی بود داشتم با خودم کلنجار می رفتم چرا؟چطور؟برای چی؟ که مادرم با چهره خندون اومد و گفت برفو می بینی .از خونه بیرون دویدم و دیدم بچه ها و بزرگترها همگی بیرون ایستاده اند و با شوق به آسمون خیره شدند .آن روز، روز بیاد ماندنی بود تمام روز رو از برفی که روی زمین هم ننشست وتوی دستها و روی صورتهامون آب شد حرف زدیم .اونموقعها چهارده ، پانزده ساله بودم سالها گذشت و زادگاهمو ترک کردم از اون به بعد هر زمستون برف می بارید گاهی سنگین که آب توی لوله یخ می زد .سر می خوردیم و به زمین می افتادیم ،سوز برف توی تنمون می پیچید به استخونامون سیخونک میزد ،دماغامون روی صورتمون یخ می کرد و اشکمونو در می اورد کوچه ها و خیابانها گل آلود می شد و راه رفتن مشکل بود و ترافیک و ...به هر چی برفه لعنت می فرستادم. اون موقع بود که حتی بیاد آوردن خاطره میلیونها پروانه سفید که یه روز از آسمون به زمین اومدند خیلی بعید ٫ خیلی دور بنظر می رسید.
رنگها معانی مهمی در عبور و مرور ما دارن گاهی تهدید کننده گاهی آرامبخش و گاهی...
برای مملکتی مثل ما که باید به زور دگنک قانونو رعایت کنن می شه به نحوی معنی چراغ قرمز و سبز رو به خوردشون داد اما چراغ زرد متفاوته و می تونه برداشتهای مختلفی رو ایجاد کنه معنی حقیقیش هشدار برای آمادگی یه تغییره . برای بعضی ها توقف و برای بعضی دیگر حرکت.لحظه ای که به دو طرف این فرصت داده می شه اندکی برای تصمیم گیری درنگ کنن .اما عجیبه تو این مملکت لحظه ایه که هر کس فکر می کنه باید حقشو از اون طرف مقابل بگیره پاها روی گاز می ره ترمزهای مکرر صدای بوق و فحش ،وسط راه ماندن و الافی.من فکر می کنم فرق یه کشور عقب افتاده با کشور پیشرفته همین چراغ زرده. احترام به قانون بخاطر امنیت برای همه .اما از اون جایی که خود خواهی و تکبر و حرص بدجوری توی فرهنگ ما ریشه کرده حتی گاهی میبینی چهارراهایی فاقد چراغ زرد هستند .هیچ چیز مهمتر از زمانهایی هر چند اندک برای تفکر نیست ، انتخاب کردنو پشیمان نشدن.ای کاش چراغ زرد را میدیدیمو احترام می گذاشتیم اونوقت مطمئنن راه برای همه باز خواهد بود.