تبليغاتX
بی خوابی
               

                پایان

 

 

 

+ نوشته شده توسط چریک در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 7:24 |
توی اتاقک کوچیک  خانه هنرمندان / شیراز/ چرخی زدم .بوی نم و ترشی  می داد.مثل پاپیون احساس می کردم اگه 5 قدمم بشه 6 تا حتما غش می کنم برای همین کافی بود بیاستم و سرمو بچرخونم تا همه کارها رو ببینم . استادم جز تک و توک آدمهایی بود که جمع شده بودن دور هم واحتمالا با خاله و عمو و دوست صمیمی نقاش می خندیدند. صدای چرخ کولر درب و داغون آبی و موسیقی یکنواخت متن  روی اعصابم راه می رفت . از سر پا ایستادن خسته شده بودم و خیلی  ّهم تشنم بود یه کم آب خوردم اما دوست نداشتم شربتو توی  لیوان یه بار مصرف اونم سر پایی بخورم. کارها  یک مشت خط خطی های درهم برهم و زیبا  بودند که بخاطر انعکاس نور وحشتناک سالن مجبور بودی چشماتو تنگ کنی وبرای یه زاویه خوب خودتو اینور اونور بکشونی.حوصلم سر رفته بود  و بد جوری بهونه کرده بودم از اونجا بزنم بیرونو یه چیزی بخورم .موقع رفتن استادم منو به نقاش  معرفی کرد منم که گلوم حسابی خشک شده بود مثل بچه مدرسه ایها گفتم/ قشنگ بودن دستتون درد نکنه/ اونم همیطوری الکی یه لبخندی زد. دوست نداشتم چیزی بگم یا بیشتر از اون نگاه کنم .ترجیح می دم کتاب ورق بزنم یا برم تو اینترنت  چون اینجور جاها منو یاد این که کجا هستم و چطور داره پیش می ره  می اندازه .همگی رفتیم یه چیزی بخوریم و درباره نمایشگاه حرف بزنیم من که چیز زیادی از اونها یادم نبود فقط گوش می کردم شقیقه هام تیر کشیدن ،چشمام پر اشک شدن  و دندون پر شدم اذیتم می کرد. یکی قهوه سفارش داد اون یکی چایی یکی منتظر بود  اون یکی حسابی وقت داشت. درست نمی دونستم اطرافم داره چی می گذره چشمام همینطور دو دو می زد و می خواستم همه چیزو فراموش کنم.تا اینکه استادم نظرمو پرسید  بیشتروقتها خیلی محافظه کارم و بخاطر پشیمون نشدن سعی می کنم چیزی نگم اما اون روز اینطوری نبودم گفتم آخه فایدش چیه؟همه می خواستن بدونن فایده چی چیه. گفتم اینهمه چیز دیگه.فایدش چیه دربارش حرف بزنیم در حالی که سقف خانه هنرمندان داره می ریزه پایین ؟ فایدش چیه که همسایه های خانه هنرمندان ترشی فروشی و تعویض روغنیه؟  فایدش چیه چند نفر دور هم جمع بشیمو در مورد یه مشت خطخطی حرف بزنیم ؟  فایدش چیه پدر مادرت وقتی داری کار می کنی از کنارت رد می شن و می پرسن آخرش می خوای چکار کنی ؟ فایدش چیه وقتی دوست و آشنا دوره می ذارن و مامانت میگه هیچ کاری نمی کنه فقط نقاشی و همه با حیرت نگات می کنن اگه یکی هم  با روحیه تر باشه می گه بچه 5 ساله اونم کلاس نقاشی می ره  برای اینکه حوصلت سر نره  خیلی خوبه؟ فایدش چیه وقتی پلیس می خواد جریمت کنه و می گی عجله داری به کلاس نقاشیت برسی بهت می گه حالا جریمت می کنم تا برای این مسخره بازیها عجله نداشته باشی؟ فایدش چیه  وقتی می خوای بری سر یه کار بی ربط و نمی تونی بگی لیسانس هنر داری چون ازت می پرسه یعنی  چی یعنی  چکار می تونی کنی؟  فایدش چیه وقتی کارات برای دیده شدن ارزششون از یه آینه دستی کوچلو کمتره ؟ فایده اینهمه چیز  بی فایده چیه؟

همه لیواناشونو خالی کرده بودند. استادم گفت به بچش قول داده ببرش شهر بازی .یکی دیگه گفت فردا یه قرار مهم داره یکی هم که حسابی شاکی بود گفت فایده اینهمه غر زدنهای تو چیه؟ مجبور نیستی اینجا باشی . یه دختر ریزنقش و سبزه که تا حالا ده تا کلمه هم باهاش حرف نزده بودم و به قول خودش ده دوازده سال از این کلاس به اون کلاس از این استاد به اون استاد رفته بود گفت باور کن هیچ کس اندازه من نمی فهمدت اما چکار می شه کرد. دیدی توی کارتونا یکی همینطور بی کله دنبال یه چیزی که خیلی دوست داره بگیردش می دوه اونوقت به یه پرتگاه می رسه اما تا وقتی متوجه نشده زیر پاش خالی شده همینطور معلق تو هوا می مونه .ما هم یه جورایی همینطوراییم ، حالا که تا اینجاشو اومدیم تنها کاری که می شه کرد اینکه چشماتو ببندی و پایینو نگاه نکنی .

+ نوشته شده توسط چریک در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 13:18 |
                                          Picasion.Com

  Directed by yojiro takita  ____________________ Departures 

محصول کشور ژاپن   2009                  

 مدتی بود می خواستم این فیلمو ببینم اما از اونجایی که می دونستم از اون تیپ فیلمهاییه که باید براش وقت گذاشت مدتی گوشه میزم خاک خورد . بالاخره دیدمش . خروجی فیلمیه در مورد آماده شدن برای یک سفر اجباری و بی نظیر به نام  مرگ. البته یه فرقی  که با این جور فیلمها داره اینه که داستانی سوزناک ، مبهم و یا خوشبینانه درباره مرگ نیست بلکه به مرگ بعنوان خود مرگ نگاه می کنه.بدون طول و تفسیر ، نظریه های فلسفی پیچیده یا خرافات مذهبی. فیلم درباره  برداشتهای و برخوردهای متفاوت آدمهای عامی در مقابل مرگ عزیزانشان است که برای مخاطبان آشنا و ملموس بنظر می رسد. فیلمی خوش ساخت  و قابل قبول که نامزد جایزه اسکار بخش خارجی شده بود و جوایز دیگری هم دریافت کرده .

داستان مرد جوانی که سرنوشت او را در مقابل پدیده مرگ و ترس از آن قرار می دهد و در کشمکشهای درونیش به بینشی متفاوت از آن می رسد   / شناخت بیشتر از خود و زندگیش /بجز پایان آن که بنظرم احساساتی و رقیق از آب در آمده اما موضوع  آداب و رسوم  تدفین ژاپنی و نگاه واقعگرایانه ماموران کفن و دفن به این پدیده بخاطر تماس دائمیشون با مرگ و مردگان  فیلم را  نوآورانه و جالب توجه کرده است.

 

                                        Picasion.Com 

  directed  by  sue brooks __________________Japanese story

محصول کشور استرالیا   2003                                                                                       

 داستان ژاپنی از آن دسته فیلمهای عاشقانه ایه که با  فیلمهای معمول هالیوودی (یه دختر عروسکی ، یه پسر مکش مرگ  مو و یه ماجرای لوس) کاملا متفاوته .فیلمی است درباره تفاوتها و عشق ، بدون کشمکشهای خسته کننده و ابلهانه رایج  برای رسیدن به تفاهم . یه داستان عاشقانه اصیل / کوتاه و سریع  با  پایانی غم انگیز/

داستان زوجی با خلق و خو و فرهنگ  متفاوت که در یک برهه زمانی و مکانی خاص در حالی که روزهای نا امیدانه و پر استرسی را می گذرانند با هم آشنا می شوند . اتفاقات  فیلم  در بستری  مهیا و منطقی  جوری پیش می رود  که وقتی شُک به مخاطبش وارد می کند آن را می پذیرد و با شخصیت فیلم همراه می شود.  فیلنامه یک اثر کلاسیک و جذابه، با شخصیت پردازی  محکم و جون دار که فیلم و از یه داستان پیش پا افتاده و مبتذل به اثری ممتاز تبدیل کرده . جوایز بین المللی زیادی گرفته که گفتنش از حوصله من خارجه.

                                            Picasion.Com

  directed by Tomas Alfreds                   Let the Right One In

محصول کشور سوئد 2008                                                                                                  

 به فارسی اینطور ترجمه شده / بگذار آدم درست وارد شود/ توی انبوه فیلمهای خون آشامی این یکی راستی راستی بهترینه .فکر نمی کردم  بعد از دیدن خون آشامهایی در مدلها و شکلهای مختلف فیلمی با این مضمون بتونه اینقدر جذاب و گیرا باشه. اما سینماست دیگه یه داستانو می شه با هزاران زبان بیان کرد. فیلم چنان با استقبال بالایی روبرو شده که کارگردان آمریکایی مت ریوز قراره سال 2010  اونو دوباره سازی کنه . اما از اونجایی که هالیوودیها ید طولایی برای گند زدن به آثار درخشان سینمایی/ مثل بی خوابی یا حلقه/  دارن پیشنهاد می کنم نسخه سوئدی اونو ببینید .چون احتمالا بجای شخصیت الی که دختری نحیف و رنگ پریده با چهره ای معصوم و سرده یه دختر لوس موطلایی که تازه از باشگاه بادی بیلدینگ در اومده  بازی می کنه  که هنوز عادت آبنبات میک زدن و آدامس باد کردن و ترک نکرده  و فیلمی پر از جیغ و سر و صدا و بدو بدو مثل اکثر فیلمهای آمریکایی خواهد شد.این فیلمم کلی جایزه معتبر گرفته و نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی 2008 بوده.

 

جالبه که هر سه این فیلمها از روی کتابهای موفق و پر فروشی  با همین نامها ساخته شده اند.

+ نوشته شده توسط چریک در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 22:52 |
جزئی ٫ بیان ساده ٫ حذف پیچیدگی

فضاهای مینیمالیستی رو دوست دارم .نه به این خاطر که مد روزه یا  نشانه روشن فکریه .فقط بخاطر چیزی که مینیمالیست از دل اون بیرون اومده. سادگی ، سادگی و سادگی ... سادگی با شکوه و عظیمی  که روزمرگی ها باعث می شه اونو نبینیم .البته بیشتر منظورم مینیمالیسم در عکاسیه .زیبایی که اونقدر کامل و بی واسطه است که لازم نیست توضیحش داد  و  یا  با بزک و دزک  قالبش کرد.لازم نیست فیلسوف یا کارشناس باشی تا سهمی از اون ببری  کافیه فقط قدرت بینایی داشته باشی و میلی برای دیدن اونوقت میلیونها سوژه که هر کدام شخصیت و داستانی برای خودشان دارند اطرافت پیدا می شن.نه اینکه اونها گم شده باشند درست مثل زمانی که عینکت روی چشمت باشه و همه جا رو دنبالش زیر و رو کنی و تمام مدت نمی دونی  که این تو هستی اونو گم کردی  نه اینکه اونه که گم شده.

 تک درخت تنها در یک چشم انداز دورکه اونقدر محو و خاکستریه که شبیه خواب می مونه ، برگ خشکی روی نیمکت چوبی، درست قبل از باد پاییزی، لامپ محصور شده در تاریکی مطلق و بی نهایتی که تنها توان روشن کردن خودشو داره ، گیرههای لباسی روی  بند رخت با فاصله هایی مرموز از همدیگه که انگار با زبان رمز اشاره به  ناگفته ها دارن ، انعکاس رنگی مبهم درچاله آب که به هر چیزی ممکنه تعلق داشته باشه ...موضوعات مورد علاقه عکاسان مینیمال کم و بیش نزدیک بهم هستن. المانها شامل چیزهای خیلی جزئی هستند که با نگاه عکاسانه بزرگنمایی شدند .بیشتر اونهایی رو دوست دارم که  تک رنگ هستند  با فرمی یگانه و مبهم که انگار در کنتراست شدید تصویر در بی مکانی و بی زمانی شناورند .تنها صدایی که از آنها شنیده می شه سکوته . منظره هایی یخ زده و ساکن ،بدون قبل یا بعدی و البته ماندگار. روشهای آشنا و مثل خود مینیمالیسم ساده  برای گرفتن عکسها وجود داره که اکثرا در تعداد زیاد با دوربینهای دیجیتال گرفته شده اند.

 بزرگنمایی یا اغراق از شی یا جسمی کوچک/مثل قسمتی از یک حشره  ، کوچکنمایی چشم اندازی عظیم /پیکره کوچک انسانی در بینهایت ، محو کردن یا بیرنگ کردن بمنظور از بین بردن جزئیات و یکدستی فرم /راه پله ای پیچ در پیچ که با حذف جزئیات شبیه  شکلی آبسترک شده، کنتراست خیلی بالا ویا نور محدود و مستقیمی که از یک دریچه کوچک یا لامپی کم نور تابیده شده/اشیاء نا مفهوم یا اندک در یک اتاق تاریک...

 فکر می کنم جذابیت مینیمالیسم برای اونه که  بدنبال دادن پیغامی  نیست فقط انتقال یه احساسه برای قدر دانی  از قدرت تجسمی بشر . چیزی دیگه ای که باعث می شه عکسهایی مینیمالیسمی  برام جذاب  باشه اسمهاییه که عکاسها روی آنها می ذارن . گاه شاعرانه گاهی هم بشدت واقعگرایانه.گاهی شبیه یه داستان کوتاه یا یک بیت شعرند و گاهی هم فقط به یه اسم ختم می شن اما همیشه ذهن کنجکاو و نا آروم  ما رو به جستجو وا می دارن، برای بیشتر دانستن یا بیشتر خواستن .گاهی پیش می یاد که یکی از اون عکسها و یا اسم اونها توی ذهنم باقی می مونن و بدون اینکه سنگینی کنن سالها آنها را در ذهنم حمل می کنم . بعضی وقتها  وقایعی منو یاد یکی از اونها می ندازه  انگار که اون عکس تعبیر شده باشه  یا لحظاتی هستند که احساس می کنم تازه معنی واقعی اونو فهمیدم و یا هنوز هیچی از اونا نمی دونم  .در هر صورت من از طرفدارهای هنر عکاسی مینیمال هستم  چونکه آنها ساده ، ساده  و ساده... هستند .

                            Picasion.Com   

                                                     هفت در هفت چهل و نه

                                       

                                          Picasion.Com

                                                        دوستی همچون مرگ

                                        Picasion.Com

                                                             لیوان صبحگاه

                                 Picasion.Com

                                                                    ؟؟؟

+ نوشته شده توسط چریک در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 5:51 |
بچگی های من توی سرزمینهای گرم و نفت خیز جنوب گذشت .من مثل بعضی از دوستام خاطرهایی از درخت و دشتهای سرسبز و کوههای سر به فلک زده  ندارم هر چه بود گرما بود و آتیش. لوله نفت و خار و خاشاک صدای جیرجیرک و رژه عقربها . البته همونها هم برای بچه های شرکت نفت بهشت بود .تجربه تا صبح توی کوچه ها بازی کردن، مادر و پدر هایی که همه دوست و همکار بودن  و دور هم بودنها  و از همه مهمتر  امنیتی که اونوقتها حاکم بود .چون توی محله های شرکت نفت نه کسی بود که از فقر رنج ببره نه کسی بی پدر و مادر بود و نه عقده خاصی داشتیم. بیشتر روزها صفا و صمیمیت بود وگاهی هم ...

 ما بچه ها از همه خوشتر بودیم اما اغلبمون یه آرزوی بزرگ تو ی انبوه آرزوهامون داشتیم اونم این بود برای یه بارهم که شده برف ببینیم .برف رو فقط توی فیلمها و کتابها دیده بودیم. می دونستیم سرده وسفیده اما توی گرمای اونجا تاب نمی یاره . بچه هایی هم بودند که تو سفراشون برف دیده بودند و با آب و تاب تعریف می کردند اما من جز اون بچه های خوش شانس نبودم .تا بلاخره یه بار بی خبرکی سر و کله یکی از آرزوهامون پیدا شد. یه روز که ظهرانه بودم و داشتم برای مدرسه آماده می شدم یهو دیدم توی پنجره هزاران ، نه ،میلیونها پروانه سفید از آسمون دارن به زمین می یان  لحظه شگفت انگیزی بود داشتم با خودم کلنجار می رفتم چرا؟چطور؟برای چی؟ که  مادرم  با چهره خندون اومد و گفت برفو می بینی .از خونه بیرون دویدم و دیدم بچه ها و بزرگترها همگی بیرون ایستاده اند و با شوق به آسمون خیره شدند .آن روز، روز بیاد ماندنی بود تمام روز رو از برفی که روی زمین هم ننشست وتوی دستها و روی صورتهامون آب شد حرف  زدیم .اونموقعها چهارده ، پانزده ساله بودم سالها گذشت و زادگاهمو ترک کردم  از اون به بعد هر زمستون برف می بارید گاهی سنگین که آب توی لوله یخ می زد .سر می خوردیم و به زمین می افتادیم ،سوز برف توی تنمون می پیچید به استخونامون سیخونک میزد ،دماغامون روی صورتمون یخ می کرد و اشکمونو در می اورد کوچه ها و خیابانها گل آلود می شد و راه رفتن مشکل بود و ترافیک و ...به هر چی برفه لعنت می فرستادم. اون موقع بود که حتی بیاد آوردن خاطره میلیونها پروانه سفید که یه روز از آسمون  به  زمین اومدند خیلی بعید ٫ خیلی دور بنظر می رسید.

+ نوشته شده توسط چریک در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 5:35 |
                                 Picasion.Com

رنگها معانی مهمی در عبور و مرور ما دارن گاهی تهدید کننده گاهی آرامبخش و گاهی...

برای مملکتی مثل ما که باید به زور دگنک قانونو رعایت کنن می شه به نحوی معنی چراغ قرمز و سبز رو به خوردشون داد اما چراغ زرد متفاوته و می تونه برداشتهای مختلفی رو ایجاد کنه معنی حقیقیش هشدار برای آمادگی یه تغییره . برای بعضی ها توقف و برای بعضی دیگر حرکت.لحظه ای که به دو طرف این فرصت داده می شه اندکی برای تصمیم گیری درنگ کنن .اما عجیبه تو این مملکت لحظه ایه که هر کس فکر می کنه باید حقشو از اون طرف مقابل بگیره پاها روی گاز می ره ترمزهای مکرر صدای بوق و فحش ،وسط راه ماندن و الافی.من فکر می کنم فرق یه کشور عقب افتاده با کشور پیشرفته همین چراغ زرده. احترام به قانون بخاطر امنیت برای همه .اما از اون جایی که خود خواهی و تکبر و حرص بدجوری توی فرهنگ ما ریشه کرده حتی گاهی میبینی چهارراهایی فاقد چراغ زرد هستند .هیچ چیز مهمتر از زمانهایی هر چند اندک  برای تفکر نیست ، انتخاب کردنو پشیمان نشدن.ای کاش چراغ زرد را میدیدیمو احترام می گذاشتیم اونوقت مطمئنن راه  برای همه باز خواهد بود.

 

+ نوشته شده توسط چریک در جمعه نوزدهم تیر 1388 و ساعت 21:9 |